
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟
خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاریكیهاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند
..
نظرات شما عزیزان: